خرید بک لینک

بازم آخر پاییز بازم دلتنگی. ساعت ۴.۵ بود که با همون کافشنم که توصیفشو کردم رفتم تو کافه مردی که دل نداشت کافرو باز کرده بود رفتم تو یه پسره رو لهستانییه ۵ام نشسته بود همون تک لهستانی که یه پنجره به بیرون داشت بدجوری به چشمم آشنا اومد ولی نشناختم به جز اون کسی نبود رفتم پشت بار مردی که دل نداشت یه تیکه پیانو گذاشته بود پخش میشد که دلنشین بود با سر سلام دادیم نگاش کردم اشاره به پسره کردم لباشو طوری تکون داد که من متوجه بشم نمیشناسه

-سفارشش چیه؟

-ترک. دارم بخار میدم لباستو درار ببر

بردم براش یه نگاش کردم نشناختم دیگه طاقت نیاوردم پرسیدم ما قبلن جایی همو دیدیم؟

یه لبخندٍخیلی آشنا تحویلم داد و گفت

-اومدم راز گشایی

تازه یادم اومد این همون پسرس که اونبارم اینجا بود یه نگا بش کردم یکم بر اندازش کردم یه کفش پومافراری زردو سفید و ادکلن وود که زده بود از همه بیشتر جلب توجه میکرد خلاصه اومده بود به امید اینکه اون دخترا بیانمنم سفارششو دادمو رفتم گذاشتم تو دنیای خودش منتظر باشه و انتظار بکشه

یکی دوساعت گذشت تو آخرین روز پاییز کافه یکم شلوغ شد و هنوز اون پسره بود تو این بین طرفای ساعت۸ یکم خلوت شد من پشت بار یه سیگارآتیش کردم نگام به در بود که باز شد یه دختری اومد تو تنها بودبا قدی متوسط پوستش سبزه بود یکم چشاش درشت بود با ابروای پر و لبای قلوه ای که با روژلب صورتی کم حال جذابشون کرده بود یه کیف دستیه نایک داشت و عینک پلیسش که زده بود بالای شال صورتیش طوری بود که معلوم بشه مارک پوشه همینطوری تا بار اومد به من که رسی به چشای قهوه ای و مژه های بلندش پی بردم وچشای خمارش

-نسکافه

-بفرمایید الان

سفارششو بردم رو لهستانیه دوم دیدم همهجارو زیر نظر داره با چشای قهوه ای درشت و خمار داشت کافه و مشتریاشو برانداز میکرد انگار که دنبال چیزی بگرده

-پی کسی میگردین؟

یه لبخند نمکی تحویلم داد

-نه من از بچگی ایران نبودم دارم شما ایرانیارو تماشا میکنم

نمیدونم حرفش فش بود یا بی غرض خلاصه بیخیال شدم رفتم پیش پسره

-نیومد؟

-نه

-چکارش داری؟

-نمیدونم

-نمیدونی پس چرا نشستی بیاد؟

-ببینمش اگه را داشت باش حرف بزنم

-پس میخای اهلیش کنی

-چی؟
-شازده کوچولورو نخوندی؟

-نه

این وسط دختره با زبون فرانسه یه چیزی گفت که پسره بش گفت

-ینی چی؟

دختره-این اون تیکیه شازده کوچولو بود ینی اهلی کردن حس دوسداشتن برقرار کردن

پسره-خب شایدم اینطوری باشه ولی اول باس ببینمش تا اهلیش کنم امروز که نیومد من برم به شب چله ام برسم

برچسب: در پی کافه ی دنجی هستم, نویسنده: آرین خوشنام تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 23:23

صفحه بندی