خرید بک لینک

-توی در بود. احتمالن پیاده شدم افتاده.
بعید میدونم افتاده باشه بیرون زیر صندلی رو نگا کن
چراغ توی ماشینو روشن کرد با یه زمختی ناشی از بی حوصلگی صندلیشو داد عقب تا دنبال پاکت سیگاری بگرده که همین الان خریده بودیم و توی در بوده ولی الان نیست
یکم عقب جلو شد با اون صدای خاص دخترونش چشماشو گشاد کرد دستاشو از هم باز کرد و گفت نیییس.
نمیشه نباشه درست بگرد
-بزن بغل خودت نگا کن
زدم کنار کمربندمو باز کردم چراغ توی ماشینو روشن کردمو مشغول گشتن شدم که یکی زد به شیشه ماشین.
هایلوکس پلیس
-بله؟
-بیا پایین مدارکتو بده
یه نگا به صباکردم. از توی کنسول مدارکو برداشتمو رفتم پایین
-جان
-گواهینامت کو؟
-جا مونده!
-ماشین چرا پلاکش همدان نیست؟
از جای دیگه گرفتم!
-دختره کیه توی ماشین؟
اون خانوم از آشناهامونه!
ساعت 10 شب وسط جاده زدین بغل آشناتونه؟
دنبال سیگارم میگشتم!
خانوادش در جریانن؟
دیگه داشت حوصلمو سر میبرد از چرندیاتی که میپرسید بعععله در جریانن
در حالی که در جریان نبودن و اصلنم نباید قرار میگرفتن چون رابطه منو صبا 7 8 ماه پیش در شرایط خیلی بدی تموم شده بود. و دیدار های قایمکی که باهم داشتیمو حتا دوستای نزدیکم نباید میفهمیدن.
دیدارهایی که دوسه ماهه شروع شده. نمیدونم چرا دوباره شروع شد. چرا اصن بعد از اون اتفاقا صبا دوباره کنار من آروم بشینه. در حالی تا یه مدت پیش حتا احتمال حمله فیزیکی از سمت منو میداد هرجایی من بودم تنها حرکت نمیکرد و تا جایی که میشد برای خراب کردن من پیش بقیه از هیچ تلاشی فروگذار نبود. ولی الان اینطوری کنار من نشسته و از همه جالب تر اینکه هیچ وقت نگفته که از رفتارش پشیمونه و میخاد جبران کنه ولی 3 4 ماهه بازم میاد منو میبینه. توی حرفاش از دوس داشتن میگه از کنار هم خوشحال بودن.نمیدونم این دیدنها به چه دردی میخورد فقط میدونستم که با این دیدارا حالم بهتر از بدون این دیداراست. این که یه نفر دوست داشته باشه یا لااقل اداشو در بیاره جالبه. احساس دوس داشته شدن و نگرانت بودن خوبه. مثل مخدر عمل میکرد تسکین میداد که یادم بره اتفاقایی که بهم گذشت و بدی که همه جانبه در حقم اتفاق افتاد. اما درمان قطعی نیست برای جراحی روحی که خدشه دار بود. حالام که وسط این همه ماجرای رنگو وانگ پلیس بهمون گیر داده بود. من توی فکر بودم که شنیدم
-سلام بابا منو با فرزاد گرفتن بیا به مامور بگو کیمه و شما در جریانی
بفرمااا
-سلام حاج آقا....
به سلامت اینم مدارکت.
الان مشکل حل شد وظیفتو انجام دادی؟ میگم در جریانه حتمن باید آبرو ریزی را بندازین بعد از 27 سال باید به تو ثابت کنیم آشناییم یا چی
با اینکه کونمون گهی بود ولی نذاشتم پلیسه بفهمه و با 4 5 تا دری وری سوار ماشین شدم
-چه غلطی بکنیم؟
-از من میپرسی؟ میگم همینطوری بگرد هی میگی بزن بغل، الان چی کنیم؟ ننه بابات نمیگن فرزاد از کجا؟ بگو جلسه بودیم فرزادم بود با اون برگشتم
-باشه یا نه میگم یکی از بچه هارو میخاستیم برسونیم برگردیم اینطوری شد
نگاش میکردم. به چشمای خوشگلش درشت و مشکی که هروقت بهشون نگا میکنم یادم میره کجاییم که حالا یکم ترس و نگرانی توش بود که خاستنی ترمیکردش ولی نمیخاست بروز بده. یه برق خوبی که آدم دلش میخاد بزنه بغل اینقد واسه نگا کنه که هایلوکس پلیس بیاد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 2:5 توسط سیزده |

برچسب: نویسنده: آرین خوشنام تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:23

صفحه بندی